فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

261

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

رسانيد ، پايان آن كار را اعلام كرد ؛ « تَمَّمَ علَى الْجَرِيح » : آن مرد زخمى را كُشت ، - المَوْلُودَ : بر گردن نوزاد دعاى چشم زخم آويخت . تَمَنَّى - تَمَنِّياً [ مني ] الشيءَ : آن چيز را خواست ، آرزو كرد ، - الكِتابَ : آن كتاب را خواند ، - الرَّجُلُ : آن مرد دروغ گفت ، - الحَدِيثَ : حديث جَعْل كرد . تَمَنَّحَ - تَمَنُّحاً [ منح ] المالَ : از آن مال به ديگرى احسان و نكوئى كرد . تَمَنْدَلَ - تَمَنْدُلًا [ ندل ] بالمنديل : گونه‌ى خود را با دستمال پاك و خشك كرد ، دستمال را بر سر خود پيچيد و بگونه‌ى عمامه بر سر نهاد . تَمَنْطَقَ - تَمَنْطُقاً [ نطق ] : در علم منطق فرو رفت و فرا گرفت ؛ « مَنْ تَمَنْطَقَ فَقَدْ تَزَنْدَق » : آنكه منطق آموزد زنديق شود ، بر كمر خود كمربند بست ، - تِ الأَرْضُ بِالْجِبَالِ : كوهها اطراف آن زمين را احاطه كردند . تَمَنَّعَ - تَمَنُّعاً [ منع ] عن الشيء : از آن كار باز ايستاد ، - بِقَومهِ : به قوم خود پناه برد ، به قوم خود نيرومند شد . تَمَنَّنَ - تَمَنُّناً [ منّ ] فلانٌ فلاناً و تمنَّنَ عليهِ : فلانى با نكوئى كه بر فلان كرد وى را شرمنده كرد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را ناتوان كرد و نيروى او را برد . تَمَهَّدَ - تَمَهُّداً [ مهد ] الفراشَ : فرش خواب را گسترد ، - لهُ الأَمْرُ : آن امر براى او آسان و آماده شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد توانا شد . تَمَهَّرَ - تَمَهُّراً [ مهر ] : ماهر شد ، شنا كرد . تَمَهَّكَ - تَمَهُّكاً [ مهك ] في العمل : در آن كار ماهر شد و نيكو انجام داد . تَمَهَّلَ - تَمَهُّلًا [ مهل ] في العمل : آن كار را با آرامى و بى شتاب انجام داد . تَمَهْمَهَ - تَمَهْمُهاً [ مهمه ] عن الشيء : از آن چيز امتناع و خوددارى كرد . التَّمْهِيد - [ مهد ] : مص ؛ « تَمْهِيداً لِكَذا » : براى آسان شدن آن كار ، آماده كردن چيزى . التَّمْهِيديّ - [ مهد ] : موضوعى مقدماتى كه بر توضيح يا روشن شدن امرى كمك كند مقدّمه ، آمادگى ؛ « مُؤْتَمَرٌ تَمْهِيدِيّ » : كنفرانس مقدماتى . تَمَوَّجَ - تَمَوُّجاً [ موج ] البحرُ : دريا موج زد . تَمَوَّرَ - تَمَوُّراً [ مور ] : همواره رفت و آمد كرد ، - الشَّعَرُ : موى سر به سمت راست و چپ شد ، - الشّيءُ : آن چيز تكان خورد و به سرعت لرزيد . تَمُوز - مترادف ( تَمُّوز ) است . اين واژه سريانى است . تَمُّوز - ماه هفتم از سال ميلادى است كه ميان ماه‌هاى حزيران و آب مىباشد . تعداد روزهاى اين ماه ( 31 ) روز است و معادل تير ماه شمسى هجرى مىباشد . نام ديگر آن ( يوليو ) است . - اين واژه سريانى است - . تَمَوَّلَ - تَمَوُّلًا [ مول ] : توانگر شد يا مال او بسيار گرديد ، - المالَ : آن مال را به خود اختصاص داد . تَمَوْلَى - تَمَوْلِياً [ ولي ] عليهم : همانند سروران شد و بر آنها بزرگى كرد . تَمَوَّنَ - تَمَوُّناً [ مون ] : آنچه را كه لازم داشت ذخيره كرد ، به خانواده‌ى خود بسيار نفقه داد . تَمَوَّهَ - تَمَوُّهاً [ موه ] : اين واژه مطاوع ( مَوَّه ) است ، - العنبُ : دانه‌هاى انگور پر آب و نزديك به رسيدن شد ، - المَكَانُ بِالْبَقْل : گياهان آن مكان تازه و پر آب شد . التَّمْوِيه - [ موه ] : مص ، - ( اع ) : پوشيده و مخفى نگهداشتن ابزار جنگى از دشمن كه خود از اسرار جنگى بشمار است . تَمَيَّحَ - تَمَيُّحاً [ ميح ] : در راه رفتن ناز و تكبر كرد ، به طرف راست و چپ خراميد . تَمَيَّدَ - تَمَيُّداً [ ميد ] تِ المرأَةُ : آن زن در راه رفتن كج شد و خراميد . تَمَيَّزَ - تَمَيُّزاً [ ميز ] : از ديگرى جدا شد و تنها ماند ، - فلانٌ منَ الْغَيْظِ : فلانى از فرط خشم خروشيد ، - بكذا : به آن چيز معروف و مشهور شد . تَمَيَّسَ - تَمَيُّساً [ ميس ] الرجُلُ : آن مرد خراميد . تَمَيَّعَ - تَمَيُّعاً [ ميع ] السمنُ : روغن گداخته و روان شد . تَمَيَّلَ - تَمَيُّلًا [ ميل ] في مشيه : در راه رفتن ناز و كرشمه كرد . التَّمِيمَة - ج تَمَائِم و تَمِيمَات [ تمّ ] : مهره‌ى چشم زخم يا نظر قربانى كه معمولًا بر كودكان مىآويزند . التَّمْيِيز - [ ميز ] : مص ، نيروى فكرى و معنوى است كه با آن معانى استنباط مىشود ، يكى از موضوعهاى علم نحو است ؛ « سِنُّ التَّمِييز » : سن رشد و بلوغ كه فرد در آن خوب و بد را از هم تشخيص مىدهد ؛ « مَحْكَمَةُ التَّمِييز » : ديوان عالى كشور . التُّنّ - ( ح ) : ماهي تُن كه از تيره‌ى ( الإسْقُمْريَّات ) است . التِّنّ - كودكى كه اندام او رشد نكند . تَنَاءَى - تَنَائِياً [ نأي ] : دور شد . تَنَابَثَ - تَنَابُثاً [ نبث ] القومُ : آن قوم با هم بحث و مذاكره كردند . تَنَابَذَ - تَنَابُذاً [ نبذ ] القومُ : آن قوم بر سر چيزى با هم اختلاف پيدا كردند و از روى دشمنى پراكنده شدند . تَنَابَزَ - تَنَابُزاً [ نبز ] القومُ بالأَلقاب : آن قوم يكديگر را با لقبهاى بد خواندند . تَنَابَلَ - تَنَابُلًا [ نبل ] القومُ : آن قوم بر بزرگى و شرافت نسبت به يكديگر تفاخر كردند ، آن قوم بر سر ساختن تير رقابت كردند . تَنَاتَجَ - تَنَاتُجاً [ نتج ] تِ الإِبلُ : شتران زائيدند . تَنَاتَفَ - تَنَاتُفاً [ نتف ] الشَّعَرُ أو الرِّيشُ : موى يا پر كنده شد . تَنَاتَلَ - تَنَاتُلًا [ نتل ] النبتُ : گياهان در هم پيچيده و بعضى از آنها بلندتر شدند . التَّنَاتِيش - [ نتش ] : « تَنَاتِيشُ الدَّين » : باقيمانده‌ى بدهى ، بقيه‌ى بدهكارى . تَنَاثَّ - تَنَاثّاً [ نثّ ] القومُ الأخبارَ : آن قوم خبرها را ميان هم افشا كردند . تَنَاثَى - تَنَاثِياً القومُ الحديثَ : آن قوم سخن